
1.بهلول در نزد خلیفه روزی بهلول، پیش خلیفه ” هارون الرشید ” نشسته بود . جمع زیادی از بزرگان خدمت خلیفه بودند . طبق معمول ، خلیفه هوس کرد سر به سر بهلول بگذارد.در این هنگام صدای شیهه اسبی از اصطبل خلیفه بلند شد.خلیفه به مسخره به بهلول گفت:برو ببین این حیوان چه می گوید ، گویا با تو کار دارد.بهلول رفت و بر گشت و گفت:این حیوان می گوید:مرد حسابی حیف از تو نیست با این” خر ها “نشسته ای. زودتر از این مجلس...
ادامه مطلب