1.بهلول در نزد خلیفه
روزی بهلول، پیش خلیفه ” هارون الرشید ” نشسته بود . جمع زیادی از بزرگان خدمت خلیفه بودند . طبق معمول ، خلیفه هوس کرد سر به سر بهلول بگذارد.
در این هنگام صدای شیهه اسبی از اصطبل خلیفه بلند شد.
خلیفه به مسخره به بهلول گفت:
برو ببین این حیوان چه می گوید ، گویا با تو کار دارد.
بهلول رفت و بر گشت و گفت:
این حیوان می گوید:
مرد حسابی حیف از تو نیست با این” خر ها “نشسته ای. زودتر از این مجلس بیرون برو.
ممکن است که : ” خریت ” آنها در تو اثر کند.
2. طول عمر
ابلهی از بهلول پرسید :
آدمی را طول عمر چقدر باشد؟
بهلول گفت: آدمی را ندانم . اما تو
را طول عمر بس دراز باشد…..!
3. همنشینی با همنوعان
شاعری تازه کار که تظاهر به احساس می کرد
گفت: دلم از آدمیان گرفته است….!!!!!!
بهلول گفت: پس برو با ” همنوعانت ” بشین….!!!!!
4.ارزش هارون الرشید
روزی هارون الرشید به اتفاق بهلول به حمام رفت.
خلیفه از بهلول پرسید: اگر من غلام بودم چقدر ارزش داشتم؟
بهلول گفت: پنجاه دینار.
هارون بر آشفته گفت: دیوانه ، لنگی که به خود بسته ام فقط پنجاه دینار است.
بهلول گفت: منهم فقط لنگ را قیمت کردم . وگرنه خلیفه که ارزشی ندارد.
5.شکار آهو
روزی هارون الرشید و جمعی از درباریان به شکار رفته بودند. بهلول نیز با آن ها بود.
آهویی در شکار گاه ظاهر شد. خلیفه ، تیری به سوی آهو افکند ولی تیرش به خطا رفت و آهو گریخت.
بهلول فریاد زد:” احسنت. ”
خلیفه بر آشفت و گفت: مرا مسخره می کنی ؟.
بهلول گفت : ” احسنت ” من برای آهو بود، نه برای ” خلیفه”.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۶/۰۵/۲۶ساعت 10:51 توسط کتابداران ثامن الائمه(ع) |
کتابخانه عمومی ثامن الائمه(ع) آبادان...
ما را در سایت کتابخانه عمومی ثامن الائمه(ع) آبادان دنبال میکنید
برچسب: حکایاتی,بهلول,حکیم,
نویسنده:
بازدید: 147
تاريخ: جمعه
3 شهريور
1396 ساعت: 22:26